به نام خدا

ساز خوش زندگی

¯ آن آب بازآمد به جوی....

شنبه 14 آذر 1388

گفتم اسرار در میان آور                 گفت كومیان اندراین میام كه منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب    كاین دو گم شد در آن جهان كه منم

گفتم ای جان تو آنی گفت خموش      در زبان نا آمده است آنچه منم

اگر چراغ دلی دان كه راه خانه كجاست     و اگر خدا صفتی بانگ كدخدات منم

با سلام .اول از همه در تكمیل تعریف خدا باید بگم كه همه تایید می كنیم كه خدا رو نمیشه تعریف تمام كرد. ولی میشه مثال  زد.  من امروز یك رابطه پیدا كردم. دیدم شما ها ای دوستان برام مثل خدا می مونید. كه مث وجود خدا معلومه كه به این حقیر لطف دارین و به این وبلاگ سر می زنین  و عنایت و توجه دارین و مثل خود خداهم ناقلا بازی در میارین و مستقیما آدم رو مورد تفقد و نوازش قرار نمی ذارین.ولی آدم وجود شماها رو حس می كنه. می خواستم مثل رابطه خودم با خدا  لج كنم و تا مستقیما باهام حرف نزنه قهر كنم. كه فهمیدم كه اصل عنایت و دست یاری حق است. كه پنهان ز دیده ها و همه دید ها از اوست   آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

 و بابت همه چیز ممنون.

دو دوست روسراغ داشتم كه یكی فدای دیگری بود. و چقدر به خاطر اون از همه چیزش می گذشت.سنگ زیر آسیاب خلاصه و خودش رو فراموش كده بود.همه چیزخوب بود و آدم بوی خوش و قوی انسانیت رو حس میكرد  ولیمعلوم بود كه  كامل نیست و یك دلشوره راهمیشه حس می كردم. و وقتی روی دیگر سكه هویداشد  كه  فهمید چه خیانتی  و جفایی اون طرف در حقش كرده .نمی تونست ببخشتش . چون خیلی پاش به اصطلاح مایه گذاشته بود وهمه زندگیش روفداش كرده بود.نمی تونست ببخشه . ونمیشنید حرفهای اون رو و هیچ عذری براش پذیرفته نبود. آره حق داشت و لی به نظر شما آیا می بایست ورای ظرفیت روحش این كار رو میكردو می گذشت می كرد كه حالانتونه ببخشش.و چقدر درد داره و افسوس كه به این زیبایی دچار چنین فرجامی بشه

برآن زشت بگریید كه او ناز نماید        بر آن یار بگریید كه از یار بریده است

 درسته كه حافظ می گه :

عتاب یار پری چهره عاشقانه بكش   كه یك كرشمه تلافی صد جفا بكند.

ولی ما انسانهای معمو لی و زمینی این عصر كجا و حافظ آسمانی اون عالم كجا (ظرفیت خودمون رو كه میشناسیم با هم رو راست باشیم دیگه )

البته خود حافظ هم با همه ید بیضا و صبرش درسته كه بعضی جاها بلوف آبادنی می زنه :

حافظ از جورتوحاشا كه بنالد هرگز     من از آن روز كه در بند توام آزادم

ولی بعضی جاها هم دم  ازگلایه می زند :

بی مزد بودومحنت هر طاعتی كه كردم     یارب مباد كس را مخدوم بی عنایت

ازموضوع دور نشیم . چشمپوشی و عفو درسته كه روح انسان را بزرگ و زیبا می كنه و لی بخشش بیش از حدش باعث میشه قدرت انعطاف و قدرت بخشش و گذشت رو كم كنه. پس به اندازه بخشش كنید واندازه وسعت روح گذشت كنید   تا در مواقع لازم بتونید گذشت كنید و بخشش

نوشته شده در شنبه 14 آذر 1388 و ساعت 02:17 ب.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در شنبه 14 آذر 1388 و ساعت 02:38 ب.ظ



¯ و باز هم خدا

چهارشنبه 25 شهریور 1388

سلام

یکی می گفت خدا پشت شب بو هاست. من گفتم در چهره غمگین برادرم هست

اون گفت فعل هست.

و یکیهم گفت انرژی است.

و این به دلم نشست. و بود و بود و بود تااینکه یکی از دوستام رو دیدم  به نام عابدین و خیلی ازنظرش لذت بردم.

  هیچ خدایی رو قبول نداره . و اون خدایی رو که می گن هست و به نظر خودش هم وحود داشت رو اینگونه تعریف کرد.

نیروی جاذبه

می گفت تمام اساس دنیا براصل جاذبه هست. صفت همه جا حاضر بودن خدا رو اینگونه تفسیرکرد. که از درون مولکول ها گرفته تا دورترین کهکشان ها  همه از جاذبه پیروی میکنند. و اگر ذره ای از این انرژی کم یازیاد بشه هم خود مولکول ها از هم می پاشنو هم کل مدار سیارات و در نتیجه کهکشانها بهم  می ریزه . و می خورن بههم دیگه و کل دنیایی که حداقل مامی دونیم فنا می شه . واین عدالت خدا رومتصور می کرد. با تصور برقراری جاذبه بین دو  ماده و در نتیجه  تشکیل آن ماده و یا موجود خاص . همچنین کم شدن  جاذبه بین مولکول های اون ماده یا موجود و در نتیجه پاشیدن اون ماده از هم و یا فناشدن می شه این جمله رو درک کرد. کن فیکون. ماده تبدیل به انرژی می شه و انرژی تبدیل به ماده (E=mc2)(می دونم 2 به توان باید برسه!) می شه در جریان بودن خدا و چهر به چهره شدنش را حس کرد. و اینکه همه جا حاضر هست و از حبل الورید نزدیکتر. در همه جا هست .قائم به ذات هست. آب  با انرژِی خورشید که اون هم بنا به جاذبه سایر کرات و سیارات گرفته تبدیل  به بخار و ابر می شه و باز از همون انرژی تبدیل به آب  می شه و می باره. خودش خودش رو تامین میکنه.

 ولی خدایی که ایشون معرفی کرد و خیلی هم ملوس بود خیلی سرد بود و بی احساس. ولی حس من می گه باز خود این انرژِی از یک عامل دیگه نشات می گیره و اون محبت و عشقه . یعنی اینکه خدایی که به احتمال یقین هست بی شعور و احساس نیست و مهربانه و نمی تونه بی دلیل این همه جاذبه رو به رشته عدالت استوار و زیبا بیافریند.

سبحان الله.

نظرتون روبذارید دوستان خوبم. بیتاب نظراتتون هستم

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388 و ساعت 10:20 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ دلگیر

چهارشنبه 4 شهریور 1388

صدای کلاج ماشین تاکسی به تلخی صدای سرفه راننده بود

نه امیدی داشت و نه گرمی

دلخراش . سرد . بی وجدان

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور 1388 و ساعت 07:31 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ هی کوکا یواش یواش ، بابا اینجوری نباش

پنجشنبه 21 آذر 1387

سلامی به بوی خوش آشنایی
بر آن مردم دیده رو شنایی
سعی کنید تو کارهاتون عجله نکنید که من آفت  زندگیم به شخصه یکی عدم اعتماد به نفس بود و دیگری
 عجول بودن و بیش فعال بودنم .

به پایان و رسیدن و سر کشیدن فوری جام فکر نکن. ببین چی می نوشی و لذت ببر
 .یکی می گفت وقتی داشتم هدیه ای رو که برام گرفته بودی باز می کردم یک ساعت طول کشید!
 گفتم من که راحت بسته بندی کرده بودم . گفت آره من همه وقت رو داشتم فکر می کردم
چی برام گرفتی و از این تخیل و حس خوب فکر کردن لذت می بردم و بالاخره در ثانیه های آخر بازش کردم.
.
قدیما که ماشین ها سرعت کمتری می رفتن ما از مسافرت لذت بیشتری می بردیم و به خاطر خنک شدن موتور هم شده کمی نگه می داشتیم و جاده رو نیگاه می کردیم و از مناظر لذت.
الان با سرعت بالا حرکت می کنیم و در یک قرنطینه کامل از داخل طبیعت می گذریم. به صدای آبشار و یا صدای
 پرنگان گوش نمی کنیم چون صدای بلند سیستم این امکان رو به مانمی ده . مناظر رو نمی تونیم ببینیم چون ماشین با سرعت بالا ممکنه منحرف بشه. بوی خوش چمن رو حس نمی کنیم.چون بوی مصنوعی خوشبوکننده و عطر ما نمی ذاره بهمون برسه.
بایدآآرام بود و لذت برد از این تحولات و حالی به حالی دیگر شدن
می کشدم می به چپ می کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو
با مطلع
مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچه که دید بگو
پائولیو کوئیلو یک نویسند آمریکایی است که طبق اطلاعاتی که من بهش برخورد کردم خیلی خنگ و بی پول بوده که حالا بنا به اتفاقاتی که من یادم نیست چند نوبت میره چین و همچنین هند.اونجا با شناختی که از بودا و مناسک دینی چینی ها پیدا می کنه میاد و کلی اینها رو به هم می چسبونه و کتاباش تو جامعه از معنویت به دور الان و در کانونش آمریکا و باقی جاهای دیگر گل می کنه و فروش می کنه توپ !.
ولی اون چون شناختش کامل نبوده راه حل نمی ده کلید میده.(ای که گفتم یعنی چه؟)یعنی درهمه ادیان یک جهان بینی کلی دنبال میشه که برای   کل مسیر انسانیت حالا بنا به دید آن دین برنامه ریزی شده.یک نقشه جامع ارائه میشه که کل انسانیت رو پیش بینی کرده و برای هر انسان یک مسیر کلی رو متصور میشه که بتونه باقی کارهاش رو به موازات اون نقشه به پیش ببره.
ولی چیزهایی که این بابا عنوان کرده فقط تا یک متر اون ورتر رو علاج می کنه و مسیر کلی رو نمودار نمی کنه. شما یک سرباز رو در نظر بگیر که به تمام فنون و تاکتیک نظامی آشنا باشه و بتونه با تمامی ادوات
 نظامی کار بکنه. و همه رو هم داشته باشه. ولی نقشه ای برای رفتن نداره .هدفی برای جلوروی نداره و عملا به دردش نمی خوره . تو مشتش پر از کلید و جلوش کلی در، که باید بازشون کنه و کلید همه رو هم اتفاقا داره ولی از کدوم مسیر باید بره؟
نمی دونه؟
البته نباید از انصاف گذشت که از نشانه های سلامتی روح انصافه.(نکته های کنکوری رو داری؟)
این بابا(پائولیو کوئیلو)رو که نمیشه با یک پیامبر کنار هم گذاشت.ولی منظورم این بود که در همه ادیان و مخصوصا در اسلام مظلوم می توانید به این صحبتها برسید . و همچنین در کتابهای دست پرورده های این ادیان و باز هم مخصوصا اسلام. شما همین کتاب های مثنوی رو که مطالعه می کنید .چنان گرمایی رو دردل احساس می کنید و چنان افق زندگی رو روشن می بینی که فارق می شی از هر چی آنتونی رابینز و کوئیلیو. و آنگاه متوجه می شی که یعنی چی ایرانی بودن. زمانی که این اروپایی ها و باقی دنیا داشتن تو جنگل ها همدیگه رو تیکه پاره می کردن ما و پیشینیان ما کجا بودند و دنیا رو چه گرم پیدا کرده بودند.

به قول مرحومه پروین اعتصامی

من سفر دیده ز جان کده ام

کس نتوانست که چنین ره برید

نکته در اینجاست که ما را فروخت

گوهری دهر و شما را خرید.

ببخشید از موضوع دور شدم.بله از انصاف نگذریم این آقا کتاباش خیلی اثر داره و حداقل یک جهش و یا یک تحول احتمالی رو برات ارمغان می یاره. مهمترین کتاباش البته برای من که خیلی خوشم آمده  یکی کیمیاگر و دیگری خاطرات یک مغ است. این همه مقدمه درباره کتاب دوم بود.تو این کتاب دو نکته داره: یکی اینکه نباید عجول بود و باید صبور باشی و در عین حال هوشیار که خوشبختی همان طی مسیر کمال است نه یک منزل گاه.خوشبختی از جنس شدن است نه بودن یا ماندن. و خوشبختی واقعی در حرکت معنی  پیدا می کند.(کاش فرصت بود و می شد در این باره بیشتر بنویسم)و دیگری اینه که بهترین آموزش رو وقتی می بینی که داری تعالیمت رو برای دیگری آموزش
می دی و ارائه می کنی. در این کتاب یک نفر عجول مثل من در راستای پیشرفت جریان عارف شدنش و یا مغ شدنش یک شمشیر و یا یک امتیاز رو ازدست می ده. و بهش می گن تو باید بری فلان دوره رو با فلان بلد  و راهنما بگذرونی تا به این مقام برسی. طرف هم خوره،میره .
راهنما بهش میگه ما باید در قدم اول بریم فلان روستا. و ایندو نفرا یک هفته از مسیر کوهستانی تو راه بودن . عصر روز هفتم این ها می شینن پای دامنه کوه جایی که می شد  روستا رو ببینند. بعد نقشه رو بهش نشون میده می بینن که از مبدا تا مقصد راهی نبوده.  میشده طی یک روز به مقصد رسید. ولی این سالکه عجول اینقدر به مقصد و رسیدن فکر می کرده که اصلا متوجه نشده بوده راهنمای ناقلاو صد البته با درایت، داره مدام از مسیرهای مختلف میربش و بر می گردونه و دارن دور خودشون می چرخن و یا یک مسیر رو چند بار رد می شدن و یا  خیلی چیز ها. که اگر فقط به مقصد فکر نمی کردو می فهمید حداقل این بود که 6 روز تو زندگیش جلو تر بود. 
نکته بعدی آدم تعالیم زیادی رو می بینه . ولی زمانی که می خواد برای
 کسی توضیح بده مجبوره همه را در ذهنش مدون و دسته بندی کنه . نظم بده خوش بفهمه تا بتونه برای بقیه توضیح بده. و همین امر
باعث میشه که خودش به خودش بهترین آموزش رو بده . این راهنمای ما خودش یک شخصیت کلفتی به حساب بوده ولی کار و زندگی اش رو برای راهنمایی قهرمان ما ول کرده بوده. تا با آموزش این بابا خودش بهترین آموزش رو ببینه.
از نوشته ام مثل روز روشنه که تمرین ندارم(مثل همیشه)ولی خوب برا دست گرمی بد نبود . تا بعد که باز دیدکنندگان بیان

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر 1387 و ساعت 08:34 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ از سرمای موذی تا شرجی نیم روزی

دوشنبه 21 مرداد 1387

به قول فروغ  : ای زندگی با همه پوچی از تو لبریزم.
خوزستان هم همین طوره. با این همه دزدی و نا امنی .با این همه گرمی و بی برقی و با این همه گردو خاک و شرجی ازش لبریزیم.
و نمیشه به راحتی ازش دل برید .یادم میاد روزهایی رو که برا تفریح و یا بازدید اقوام جدید میومدم اهواز و بر می گشتم.

برام یک حال و هوای دیگه داشت.درختهای بلند نخل و خیابانهای عجیب غریب باپیچ های 90 درجه منطقه لشگر و یا پیادو رو های
 کل شهر که از سطح آسفالت بالاتر بود که بعدا متوجه شدم جوب ندارن و برا اینه که آب نره تو خونه ها اینقدر بالاست.
راستش رو بخوای تو خاطرات خیلی از شخصیتهای خوزستانی و یا دست نوشته هالی خیلی شون دیدم که هی می گن دلم برا اونجا
دلم برا درختهای نخلش تنگ شده .هنوز می تونم بو شرجی شو حس کنم و لذت ببرم.
این جمله رو اینقدر شنیدم که برام حسابی لوس شده بود . تا اینکه امروز یعنی ۱۷/۵/۱۳۸۷که هوا به شدت شرجیه دیدم راست می گن. ولی باید تو خوزستان بود و موند.با توجه به صحبت مرحوم سپهری{باید زیر باران رفت}من از اون ور بوم افتادمو می گم باید تو شرجی هاش خیس شده باشی  باید هیجان فرار از گرما رو لمس کرده باشی .باید تو گرما خونسرد باشی .باید خاطره آفریده باشی. باید بوی شرجی و خرما رو از نزدیک حس کرده باشی که بتونی این جمله ها رو بفهمی.
نمی شه تو پایتخت نشت و از دور همه حس ها رو تجربه کرد.
 غیر اینصورت حست کاله. کامل نیست.یادم نمی ره روز اول که رسیدم اهواز صبح زود یک روز خرداد بود.اول صبح هوا خوب بود و با تاکسی رفتیم خونه دوستم .
 اونجا کولر روشن بود و زیر کولر خوابیدیم تا ظهر. ساعت 12 که خواستم برم بیرون از اتاق برا شستن دست و رودیدم اصلا نمی شه رفت بیرون انگار گرما هولت می داد عقب. و وادار به موندنت می کرد .اصلا قابل باور نبود. ظهر همون روز ساعت 3 مجبور شدیم تو اوج گرما بریم دنبال دوستمون تو محله خشایار.یادم نمی ره وقتی خیس خالی  رسیدیم اونجا مهدی گفت بریم فلافل بزنیم تو رگ  . گفتم تو این گرما؟ این بابا فروشنده هم خیلی کثیفه. گفت کا! مو کار نداروم و رفت. و من هم ناچار دنبالش . به قول خودشون  گفت کوکا فلافلانه (به کسره ف اول)بگیر برامون. فلافل داغ فکرش رو بکنین زیر آفتاب تو گرما 50 درجه. تازه سس تندش هم بهش اضافه شد دیگه شده بودم اژدهاو مثل اژدها از دهنم آتیش می زد بیرون . اولش نمی تونستم بخورم . ولی شروع کرد به فاز دادن   وچقدر چسبید اون 4 تا فلالفی که بلعیدم.
هنوز هم که هنوزه اون مزه اش یادمه.
و صد البته شرجی و خاطره خوش اون روز

چه می شه کرد ما ایرانی ها هم با سختی ها بیشتر حال می کنیم. مثل اینکه تو خونمونه. من که اینطوریم.شما......؟
 

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد 1387 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -



¯ با حال بی حال

دوشنبه 13 خرداد 1387

نظر بدین  aminian262@yahoo.com

شانس ما اگر دریا هم برم باید یک لگنی آفتا....ای چیزی با خودم ببرم.این خوزستانی ها که جنب و جوش و خونگرمی شون شهره آفاقه. از وقتی آمدم اهواز هر چی دور و برم رو نگاه می کنم همه بی حال و خسته و طرف هر کی می ری می گی

no response paging

حالا یا شانس منه یا پا قدمم. خوب این عکس دوچرخه ای هسته که دو سال پیش وقتی تهران بودم ساختمش ولی دزدیدنش. یکی دیگه دارم میسازم توپتر از این تا یکماه دیگه تموم میشه. آی خوزستانی ها آی آدم های باحال.........(اگر حال داشتین!)

راستی بگردین ربط بین ساز خوش و این اژدها رو پیدا کنین

به برندگان به قید قرعه یک صدآفرین گفته خواهد شد.

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در یکشنبه 19 خرداد 1387 و ساعت 05:06 ق.ظ



¯ برای عادی شدن خیلی زوده

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387

نمی دونم این هم جزو خصلت های اصیل و قدیمی این مرز و بومه
و یا همراه با سایر مظاهر تمدن جدید
و تکنولوژی جای خودش رو در دل ما وا کرده و یا نه این رو هم بذاریم گردن اون ور آبی ها و به قول دایی جان بگیم کار کار انگلیسی هاست.
ولی نه فکر می کنم این یک مرضی هست که مثل ایدز تازه سرو کله اش پیدا شده و همه دنیا رو داره تحت پوشش می گیره
ولی به خاطر داشتن زمینه مساعد رشد چشم گیری تو کشور مون داشته.یکی از کاتالیزور های این مریضی همین کلیپ های روی گوشی ها همراه هست که همه خیلی سریع و اغلب اوقات با عجله
به هم نشون میدن.
حالا موضوع چیه؟
حتما با این موضوع برخورد کردین که باید یک نفر بترکه و یا یک معجزه و یا  یک اجی مجی بشه تا اینکه یکی از ماها بخنده و یا اینکه هیجانی بشه یا احتمالا لذت ببره.
میگن باید مسییر زندگی عرضش زیاد باشه نه طولش .
دایی جون می گفت ماشین قدیمی بهتره چون یواش میره
و فرصت داری زیبایی های مسیر رو و قشنگی ها رو حس کنی و یا با خرابی احتمالی یک هیجان رو تجربه کنی .
و لی در سرعت فقط رسیدن مهم میشه و از عرض و کیفیت غافل می شیم. درست مثل مایکرو ویو آشپزخونه ما !
کتابی از یک نویسنده مشهور که نمی خوام اسمش رو بگم می خوندم
توش شخصیت داستان برای رسیدن به شمشیر قدرت به دنبال یک بلد یک هفته تمام توی کوهستان  می چرخیده تابه روستایی که شمشیر درش بوده برسن. آخر روز هفتم بلده می شونش و روستا رو از دور نشونش می ده و از روی نقشه توضیح می ده که از مبدا حرکت تا این روستا فقط نیم روز فاصله بوده و کل این 7 روز رو داشتن به قول خوزستانی ها دور خودشون تاب می خوردن.
یعنی اینقدر رسیدن به هدف کورش کرده بود که نه زیبایی های در عرضش رو می دید و نه اینکه چقدر ممکنه راه بیراه رفته باشه.
بعد از این همه صحبت حالا باز هم اصل ماجرا؟؟؟؟!!!!!!
یک روز با یکی از دوستام که خیلی هم دوستش دارم نشسته بودیم و من از تلویزیون همسایه براش کانال mezzoرو گرفته بودم.

بعد باز طبق معمول یک نمایش اپرا  را اینبار به نام دون کیشوت داشت پخش می کرد با پخش موسیقی سمفونی زنده.
ومن هم باز طبق معمول ذوق می کردم. لذت می بردم از حرکتهای موزون و قشنگ که با چه ظرافتی طراحی شده بود و به چه  زیبایی اجرا می شد. هی با خودم می گفتم خیلی نازه. خیلی قشنگه
و واقعا لذت می بردم. و در یک حالت و مدار بالاتر و زیبا تر سیر می کردم
چه موسیقی بود و چه حرکات ناب و زیبایی.و فقط یک کلام می تونست منو از اینحال خارج کنه که دقیقا همون جمله هم ادا شد:مگه چی داره که اینقدر داری خودتو می کشی؟
و من چی می تونستم بگم . متاسفانه ما در سطح گیر کردیم.یک ذهن زیبا که هیچ بدی درش نیست و از قید بندهای به نام کینه حسد و .... آزاده  می تونه به موضوعات دیگری مثل ترکیب هنر و موسیقی و یا نقاشی به این زیبایی فکر کنه
من خودم وقتی می تونم بهتر به موسیقی و تمرینهاش بپردازم که ذهنم
آزاده. نه وقتی که دارم فکر می کنم که چه جوری حال همکارم رو مثلا بگیرم . یا نه وقتی که سر فرار از ترافیک سعی کردم جلوی یکی بپیچم و یا به فحش های اون موقع فکر می کنم و یا خیلی چیز های بد که دارن وبلاگم رو کثیف می کنن.
کی فیلم ذهن زیبا رو دیده . اونهایی که دیدن حتما تایید می کنن که خود فیلم که خیلی قشنگه و ازاون قشنگ تر اسم فیلمه
ادامه موضوع رو تو کامنت بعد می نویسم .الان باید برم .

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -



¯

دوشنبه 12 آذر 1386

توضیحات دارد...

 

ای بابا از دست این وبلاگهای روزنگار.دیگه نمی شه کار فرهنگی کرد.

آقا ما از همینجا اعلام میکنیم که خوشبختانه کشتی زندگی ما درساحل امن وآسایش پهلو گرفته و شوهر بسیار بر وفق مراد ومهربان است.

اما این حس انسان دوستی ما نمی گذارد آرام باشیم و دائم خود را در جای دیگران گذاشته و عذابشان را تجربه می کنیم و تجربیاتمان را می نگاریم.

این را آوردیم تاشما نگران حال ما نشوید و برای مصائبمان اشکها نریزید و این همسر بیگناه را به چشم های ملامتگر نرانید.

نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ توسط : ساسا
ویرایش شده در سه شنبه 27 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ