تبلیغات
3 گل دختر بچه
3 دختر بابا
3 و کمی ویولون
3 شعرهای ساده دل
3 زبان مادری
3 کتاب
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
¯ هی کوکا یواش یواش ، بابا اینجوری نباش
پنجشنبه 21 آذر 1387
سلامی به بوی خوش آشنایی
بر آن مردم دیده رو شنایی
سعی کنید تو کارهاتون عجله نکنید که من آفت زندگیم به شخصه یکی عدم اعتماد به نفس بود و دیگری
عجول بودن و بیش فعال بودنم .
به پایان و رسیدن و سر کشیدن فوری جام فکر نکن. ببین چی می نوشی و لذت ببر
.یکی می گفت وقتی داشتم هدیه ای رو که برام گرفته بودی باز می کردم یک ساعت طول کشید!
گفتم من که راحت بسته بندی کرده بودم . گفت آره من همه وقت رو داشتم فکر می کردم
چی برام گرفتی و از این تخیل و حس خوب فکر کردن لذت می بردم و بالاخره در ثانیه های آخر بازش کردم.
.
قدیما که ماشین ها سرعت کمتری می رفتن ما از مسافرت لذت بیشتری می بردیم و به خاطر خنک شدن موتور هم شده کمی نگه می داشتیم و جاده رو نیگاه می کردیم و از مناظر لذت.
الان با سرعت بالا حرکت می کنیم و در یک قرنطینه کامل از داخل طبیعت می گذریم. به صدای آبشار و یا صدای
پرنگان گوش نمی کنیم چون صدای بلند سیستم این امکان رو به مانمی ده . مناظر رو نمی تونیم ببینیم چون ماشین با سرعت بالا ممکنه منحرف بشه. بوی خوش چمن رو حس نمی کنیم.چون بوی مصنوعی خوشبوکننده و عطر ما نمی ذاره بهمون برسه.
بایدآآرام بود و لذت برد از این تحولات و حالی به حالی دیگر شدن
می کشدم می به چپ می کشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو
با مطلع
مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچه که دید بگو
پائولیو کوئیلو یک نویسند آمریکایی است که طبق اطلاعاتی که من بهش برخورد کردم خیلی خنگ و بی پول بوده که حالا بنا به اتفاقاتی که من یادم نیست چند نوبت میره چین و همچنین هند.اونجا با شناختی که از بودا و مناسک دینی چینی ها پیدا می کنه میاد و کلی اینها رو به هم می چسبونه و کتاباش تو جامعه از معنویت به دور الان و در کانونش آمریکا و باقی جاهای دیگر گل می کنه و فروش می کنه توپ !.
ولی اون چون شناختش کامل نبوده راه حل نمی ده کلید میده.(ای که گفتم یعنی چه؟)یعنی درهمه ادیان یک جهان بینی کلی دنبال میشه که برای کل مسیر انسانیت حالا بنا به دید آن دین برنامه ریزی شده.یک نقشه جامع ارائه میشه که کل انسانیت رو پیش بینی کرده و برای هر انسان یک مسیر کلی رو متصور میشه که بتونه باقی کارهاش رو به موازات اون نقشه به پیش ببره.
ولی چیزهایی که این بابا عنوان کرده فقط تا یک متر اون ورتر رو علاج می کنه و مسیر کلی رو نمودار نمی کنه. شما یک سرباز رو در نظر بگیر که به تمام فنون و تاکتیک نظامی آشنا باشه و بتونه با تمامی ادوات
نظامی کار بکنه. و همه رو هم داشته باشه. ولی نقشه ای برای رفتن نداره .هدفی برای جلوروی نداره و عملا به دردش نمی خوره . تو مشتش پر از کلید و جلوش کلی در، که باید بازشون کنه و کلید همه رو هم اتفاقا داره ولی از کدوم مسیر باید بره؟
نمی دونه؟
البته نباید از انصاف گذشت که از نشانه های سلامتی روح انصافه.(نکته های کنکوری رو داری؟)
این بابا(پائولیو کوئیلو)رو که نمیشه با یک پیامبر کنار هم گذاشت.ولی منظورم این بود که در همه ادیان و مخصوصا در اسلام مظلوم می توانید به این صحبتها برسید . و همچنین در کتابهای دست پرورده های این ادیان و باز هم مخصوصا اسلام. شما همین کتاب های مثنوی رو که مطالعه می کنید .چنان گرمایی رو دردل احساس می کنید و چنان افق زندگی رو روشن می بینی که فارق می شی از هر چی آنتونی رابینز و کوئیلیو. و آنگاه متوجه می شی که یعنی چی ایرانی بودن. زمانی که این اروپایی ها و باقی دنیا داشتن تو جنگل ها همدیگه رو تیکه پاره می کردن ما و پیشینیان ما کجا بودند و دنیا رو چه گرم پیدا کرده بودند.
به قول مرحومه پروین اعتصامی
من سفر دیده ز جان کده ام
کس نتوانست که چنین ره برید
نکته در اینجاست که ما را فروخت
گوهری دهر و شما را خرید.
ببخشید از موضوع دور شدم.بله از انصاف نگذریم این آقا کتاباش خیلی اثر داره و حداقل یک جهش و یا یک تحول احتمالی رو برات ارمغان می یاره. مهمترین کتاباش البته برای من که خیلی خوشم آمده یکی کیمیاگر و دیگری خاطرات یک مغ است. این همه مقدمه درباره کتاب دوم بود.تو این کتاب دو نکته داره: یکی اینکه نباید عجول بود و باید صبور باشی و در عین حال هوشیار که خوشبختی همان طی مسیر کمال است نه یک منزل گاه.خوشبختی از جنس شدن است نه بودن یا ماندن. و خوشبختی واقعی در حرکت معنی پیدا می کند.(کاش فرصت بود و می شد در این باره بیشتر بنویسم)و دیگری اینه که بهترین آموزش رو وقتی می بینی که داری تعالیمت رو برای دیگری آموزش
می دی و ارائه می کنی. در این کتاب یک نفر عجول مثل من در راستای پیشرفت جریان عارف شدنش و یا مغ شدنش یک شمشیر و یا یک امتیاز رو ازدست می ده. و بهش می گن تو باید بری فلان دوره رو با فلان بلد و راهنما بگذرونی تا به این مقام برسی. طرف هم خوره،میره .
راهنما بهش میگه ما باید در قدم اول بریم فلان روستا. و ایندو نفرا یک هفته از مسیر کوهستانی تو راه بودن . عصر روز هفتم این ها می شینن پای دامنه کوه جایی که می شد روستا رو ببینند. بعد نقشه رو بهش نشون میده می بینن که از مبدا تا مقصد راهی نبوده. میشده طی یک روز به مقصد رسید. ولی این سالکه عجول اینقدر به مقصد و رسیدن فکر می کرده که اصلا متوجه نشده بوده راهنمای ناقلاو صد البته با درایت، داره مدام از مسیرهای مختلف میربش و بر می گردونه و دارن دور خودشون می چرخن و یا یک مسیر رو چند بار رد می شدن و یا خیلی چیز ها. که اگر فقط به مقصد فکر نمی کردو می فهمید حداقل این بود که 6 روز تو زندگیش جلو تر بود.
نکته بعدی آدم تعالیم زیادی رو می بینه . ولی زمانی که می خواد برای
کسی توضیح بده مجبوره همه را در ذهنش مدون و دسته بندی کنه . نظم بده خوش بفهمه تا بتونه برای بقیه توضیح بده. و همین امر
باعث میشه که خودش به خودش بهترین آموزش رو بده . این راهنمای ما خودش یک شخصیت کلفتی به حساب بوده ولی کار و زندگی اش رو برای راهنمایی قهرمان ما ول کرده بوده. تا با آموزش این بابا خودش بهترین آموزش رو ببینه.
از نوشته ام مثل روز روشنه که تمرین ندارم(مثل همیشه)ولی خوب برا دست گرمی بد نبود . تا بعد که باز دیدکنندگان بیان
نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر 1387 و ساعت 08:34 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ از سرمای موذی تا شرجی نیم روزی
دوشنبه 21 مرداد 1387
به قول فروغ : ای زندگی با همه پوچی از تو لبریزم.
خوزستان هم همین طوره. با این همه دزدی و نا امنی .با این همه گرمی و بی برقی و با این همه گردو خاک و شرجی ازش لبریزیم.
و نمیشه به راحتی ازش دل برید .یادم میاد روزهایی رو که برا تفریح و یا بازدید اقوام جدید میومدم اهواز و بر می گشتم.
برام یک حال و هوای دیگه داشت.درختهای بلند نخل و خیابانهای عجیب غریب باپیچ های 90 درجه منطقه لشگر و یا پیادو رو های
کل شهر که از سطح آسفالت بالاتر بود که بعدا متوجه شدم جوب ندارن و برا اینه که آب نره تو خونه ها اینقدر بالاست.
راستش رو بخوای تو خاطرات خیلی از شخصیتهای خوزستانی و یا دست نوشته هالی خیلی شون دیدم که هی می گن دلم برا اونجا
دلم برا درختهای نخلش تنگ شده .هنوز می تونم بو شرجی شو حس کنم و لذت ببرم.
این جمله رو اینقدر شنیدم که برام حسابی لوس شده بود . تا اینکه امروز یعنی ۱۷/۵/۱۳۸۷که هوا به شدت شرجیه دیدم راست می گن. ولی باید تو خوزستان بود و موند.با توجه به صحبت مرحوم سپهری{باید زیر باران رفت}من از اون ور بوم افتادمو می گم باید تو شرجی هاش خیس شده باشی باید هیجان فرار از گرما رو لمس کرده باشی .باید تو گرما خونسرد باشی .باید خاطره آفریده باشی. باید بوی شرجی و خرما رو از نزدیک حس کرده باشی که بتونی این جمله ها رو بفهمی.
نمی شه تو پایتخت نشت و از دور همه حس ها رو تجربه کرد.
غیر اینصورت حست کاله. کامل نیست.یادم نمی ره روز اول که رسیدم اهواز صبح زود یک روز خرداد بود.اول صبح هوا خوب بود و با تاکسی رفتیم خونه دوستم .
اونجا کولر روشن بود و زیر کولر خوابیدیم تا ظهر. ساعت 12 که خواستم برم بیرون از اتاق برا شستن دست و رودیدم اصلا نمی شه رفت بیرون انگار گرما هولت می داد عقب. و وادار به موندنت می کرد .اصلا قابل باور نبود. ظهر همون روز ساعت 3 مجبور شدیم تو اوج گرما بریم دنبال دوستمون تو محله خشایار.یادم نمی ره وقتی خیس خالی رسیدیم اونجا مهدی گفت بریم فلافل بزنیم تو رگ . گفتم تو این گرما؟ این بابا فروشنده هم خیلی کثیفه. گفت کا! مو کار نداروم و رفت. و من هم ناچار دنبالش . به قول خودشون گفت کوکا فلافلانه (به کسره ف اول)بگیر برامون. فلافل داغ فکرش رو بکنین زیر آفتاب تو گرما 50 درجه. تازه سس تندش هم بهش اضافه شد دیگه شده بودم اژدهاو مثل اژدها از دهنم آتیش می زد بیرون . اولش نمی تونستم بخورم . ولی شروع کرد به فاز دادن وچقدر چسبید اون 4 تا فلالفی که بلعیدم.
هنوز هم که هنوزه اون مزه اش یادمه.
و صد البته شرجی و خاطره خوش اون روز
چه می شه کرد ما ایرانی ها هم با سختی ها بیشتر حال می کنیم. مثل اینکه تو خونمونه. من که اینطوریم.شما......؟
نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد 1387 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ با حال بی حال
دوشنبه 13 خرداد 1387

شانس ما اگر دریا هم برم باید یک لگنی آفتا....ای چیزی با خودم ببرم.این خوزستانی ها که جنب و جوش و خونگرمی شون شهره آفاقه. از وقتی آمدم اهواز هر چی دور و برم رو نگاه می کنم همه بی حال و خسته و طرف هر کی می ری می گی
no response paging
حالا یا شانس منه یا پا قدمم. خوب این عکس دوچرخه ای هسته که دو سال پیش وقتی تهران بودم ساختمش ولی دزدیدنش. یکی دیگه دارم میسازم توپتر از این تا یکماه دیگه تموم میشه. آی خوزستانی ها آی آدم های باحال.........(اگر حال داشتین!)
راستی بگردین ربط بین ساز خوش و این اژدها رو پیدا کنین
به برندگان به قید قرعه یک صدآفرین گفته خواهد شد.
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در یکشنبه 19 خرداد 1387 و ساعت 05:06 ق.ظ
¯ برای عادی شدن خیلی زوده
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387
نمی دونم این هم جزو خصلت های اصیل و قدیمی این مرز و بومه
و یا همراه با سایر مظاهر تمدن جدید
و تکنولوژی جای خودش رو در دل ما وا کرده و یا نه این رو هم بذاریم گردن اون ور آبی ها و به قول دایی جان بگیم کار کار انگلیسی هاست.
ولی نه فکر می کنم این یک مرضی هست که مثل ایدز تازه سرو کله اش پیدا شده و همه دنیا رو داره تحت پوشش می گیره
ولی به خاطر داشتن زمینه مساعد رشد چشم گیری تو کشور مون داشته.یکی از کاتالیزور های این مریضی همین کلیپ های روی گوشی ها همراه هست که همه خیلی سریع و اغلب اوقات با عجله
به هم نشون میدن.
حالا موضوع چیه؟
حتما با این موضوع برخورد کردین که باید یک نفر بترکه و یا یک معجزه و یا یک اجی مجی بشه تا اینکه یکی از ماها بخنده و یا اینکه هیجانی بشه یا احتمالا لذت ببره.
میگن باید مسییر زندگی عرضش زیاد باشه نه طولش .
دایی جون می گفت ماشین قدیمی بهتره چون یواش میره
و فرصت داری زیبایی های مسیر رو و قشنگی ها رو حس کنی و یا با خرابی احتمالی یک هیجان رو تجربه کنی .
و لی در سرعت فقط رسیدن مهم میشه و از عرض و کیفیت غافل می شیم. درست مثل مایکرو ویو آشپزخونه ما !
کتابی از یک نویسنده مشهور که نمی خوام اسمش رو بگم می خوندم
توش شخصیت داستان برای رسیدن به شمشیر قدرت به دنبال یک بلد یک هفته تمام توی کوهستان می چرخیده تابه روستایی که شمشیر درش بوده برسن. آخر روز هفتم بلده می شونش و روستا رو از دور نشونش می ده و از روی نقشه توضیح می ده که از مبدا حرکت تا این روستا فقط نیم روز فاصله بوده و کل این 7 روز رو داشتن به قول خوزستانی ها دور خودشون تاب می خوردن.
یعنی اینقدر رسیدن به هدف کورش کرده بود که نه زیبایی های در عرضش رو می دید و نه اینکه چقدر ممکنه راه بیراه رفته باشه.
بعد از این همه صحبت حالا باز هم اصل ماجرا؟؟؟؟!!!!!!
یک روز با یکی از دوستام که خیلی هم دوستش دارم نشسته بودیم و من از تلویزیون همسایه براش کانال mezzoرو گرفته بودم.
بعد باز طبق معمول یک نمایش اپرا را اینبار به نام دون کیشوت داشت پخش می کرد با پخش موسیقی سمفونی زنده.
ومن هم باز طبق معمول ذوق می کردم. لذت می بردم از حرکتهای موزون و قشنگ که با چه ظرافتی طراحی شده بود و به چه زیبایی اجرا می شد. هی با خودم می گفتم خیلی نازه. خیلی قشنگه
و واقعا لذت می بردم. و در یک حالت و مدار بالاتر و زیبا تر سیر می کردم
چه موسیقی بود و چه حرکات ناب و زیبایی.و فقط یک کلام می تونست منو از اینحال خارج کنه که دقیقا همون جمله هم ادا شد:مگه چی داره که اینقدر داری خودتو می کشی؟
و من چی می تونستم بگم . متاسفانه ما در سطح گیر کردیم.یک ذهن زیبا که هیچ بدی درش نیست و از قید بندهای به نام کینه حسد و .... آزاده می تونه به موضوعات دیگری مثل ترکیب هنر و موسیقی و یا نقاشی به این زیبایی فکر کنه
من خودم وقتی می تونم بهتر به موسیقی و تمرینهاش بپردازم که ذهنم
آزاده. نه وقتی که دارم فکر می کنم که چه جوری حال همکارم رو مثلا بگیرم . یا نه وقتی که سر فرار از ترافیک سعی کردم جلوی یکی بپیچم و یا به فحش های اون موقع فکر می کنم و یا خیلی چیز های بد که دارن وبلاگم رو کثیف می کنن.
کی فیلم ذهن زیبا رو دیده . اونهایی که دیدن حتما تایید می کنن که خود فیلم که خیلی قشنگه و ازاون قشنگ تر اسم فیلمه
ادامه موضوع رو تو کامنت بعد می نویسم .الان باید برم .
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -
¯
دوشنبه 12 آذر 1386
توضیحات دارد...
ای بابا از دست این وبلاگهای روزنگار.دیگه نمی شه کار فرهنگی کرد.
آقا ما از همینجا اعلام میکنیم که خوشبختانه کشتی زندگی ما درساحل امن وآسایش پهلو گرفته و شوهر بسیار بر وفق مراد ومهربان است.
اما این حس انسان دوستی ما نمی گذارد آرام باشیم و دائم خود را در جای دیگران گذاشته و عذابشان را تجربه می کنیم و تجربیاتمان را می نگاریم.
این را آوردیم تاشما نگران حال ما نشوید و برای مصائبمان اشکها نریزید و این همسر بیگناه را به چشم های ملامتگر نرانید.
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ توسط : ساسا
ویرایش شده در سه شنبه 27 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
¯ من یک زن هستم
دوشنبه 5 آذر 1386
من یک زن هستم
دلم بدجوری گرفته، این بغض لعنتی را نمیتونم فرو ببرم و گریه ام می گیره. به سرعت خودم را به دستشویی می رسونم تا کسی اشکم را نبینه.
توی آینه خودم را نگاه می کنم :منی که دارم گریه می کنم. چرا؟ چرا اینقدر دل نازک شدی؟ از تو بعیده! ولی...
دیگه خسته شدم. خیلی خسته ام خیلی و امروز بیشتر از همیشه اعصابم به هم ریخته. از صبح همش دارن بی دلیل بهم گیر می دن، شاید به خاطر تشویقی چند روز پیشه، نمی دونم!
از دست شوهرم کلافه ام. اصلا به فکر زندگی نیست، واسه خودش بیکار می گرده و تن به کار نمی ده. هر کاری پیدا می شه از یه چیزیش ایراد می گیره :یا کلاسش پایینه یا با رشته اش جور نیست یا بیگاریه یا ... اصلا نمی تونه احساس مسئولیت بکنه. اون الان پدر یه بچه ست و باید حداقل به آینده اون فکر کنه.
خانواده اش هم اصلا این موضوع را درک نمی کنن که پسرشون سر کار نمی ره و همه بار زندگی به دوش منه.دائم انتظار دارن:چرا نمی یاین؟ چرا فلان جا نمیرین؟ چرا به فلانی تلفن نمیزنید؟ چرا فلان چیز را نمی خرید؟ چرا دوباره بچه دار نمی شید؟ چرا....چرا...چرا...
هنوز تکلیف همین یه بچه هم معلوم نیست،اینهم به خاطر سرکوفت ها و بهانه گیری ها و پافشاری خانواده ها به دنیا آوردم و حالا هیچکدوم توی نگهداری و بزرگ کردنش کمکم نمی کنن. هر روز صبح بردن بچه به مهدکودک و بعد از کار برگردوندنش هم برام مشکل بزرگی شده.اما چاره ای ندارم،شوهرم حاضر نیست این کا را بکنه و خدای نکرده کسی توی کوچه و خیابون اونو بچه به بغل ببینه و از مردونگیش کم بشه.
باید بدو بدو خودم را به اداره برسونم مبادا دیر بشه و مجبور بشم غرولند بشنوم و زیر سنگینی نگاه ها کار کنم. نگاه هایی که هر روز حس می کنم به خاطر اینکه بوی پیاز داغ و شیر و پماد بچه میدم، هر روز با چشمهای پف کرده و خواب آلود می یام سر کار، با هر زنگ تلفن دلم هری میریزه پایین و دنبال فرصت می گردم تا با بچه ام تماس بگیرم، هر اجحاف و حرف زوری را قبول می کنم و سر بلند نمیکنم و با این مدرک در این قسمت کار می کنم با تحقیر و تمسخر به من دوخته شدن.
خانواده خودم هم از یک طرف دیگه دائم در مورد سرکار نرفتن و تنبلی شوهرم به من غر می زنن، در مورد نگهداری بچه، در مورد رفت و آمدهامون، در مورد رفتار مشکوک و غیرعرفی شوهرم ... می خوان هر راه حلی که می گن من پیاده کنم.آخ که نمی فهمن من به خاطر بچه ام چقدر دست به عصا راه می رم.هیچکس موقعیت منو نمی فهمه.آخه بابا من هم تا یه حدی توان دارم. من یه زنم ،یه زن.
اشکهامو پاک می کنم، به خودم می خندم و می گم: چقدر لوس شدی!؟
باید بیشتر از این تحمل کنم. چند دقیقه می ایستم تا قرمزی چشمهام بره و بعد برم توی دفتر وگرنه همه می گن معلومه دیگه برای اینکه یک کلمه بهش حرف زدن زده زیر گریه.زنها همشون همینطورن، زود از سلاح زنانه استفاده می کنن، یک کم تحمل و ظرفیت ندارن و...
ولی من تحملم بیشتر از اینهاست.آره من صبر و تحملم زیاده . آخه «من یک زن هستم».
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر 1386 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : ساسا
ویرایش شده در سه شنبه 27 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
¯ مادر
پنجشنبه 1 آذر 1386
میم مثل ما
فیلم که تموم شد دلت نمی خواست از جات بلند بشی،هنوز یک عالمه بغض توی گلوت مونده بود که دوست داشتی یه جای خلوت و تاریک خالیش کنی، هنوز دوست داشتی چهره خسته و مهربون سپیده رو که بهت لبخند می زنه نگاه کنی و تصویرش رو از دست ندی. دوست داشتی پایان تمام سختیهاش رو ببینی. «میم مثل مادر» فیلم تاثیرگذاری است که خیلی عجیب به دل می شینه. من نه میخوام نقد فیلم بنویسم نه بلدم این کار رو بکنم،اما دیدن فیلم حس عجیبی برای نوشتن در من به وجود آورد،حسی زاییده تحسین و همزادپنداری. داستان فیلم گرچه بسیار غمگین بود اما تاثیرات مثبتی در ذهن و قلب آدم میگذاشت. همینطور که غرق در جریانات داستان و موج اندوهبارش هستی توی دلت به مادر بودنت افتخار می کنی، یه احساس غرور از اینکه می تونی اینقدر انسان و فداکار باشی. عشق و صبوری مادر داستان برآنت میداشت که سعی کنی بهترین مادر دنیا باشی،شاید این تاثیر چهره مهربان و خستگی ناپذیر مادر داستان و عشق بی همتا و مادرانه اش به فرزندش بود که اینقدر از خودگذشتگی و ایثار را دلنشین، دوست داشتنی و پرمعنا می کرد و ناخودآگاه آدم دلش می خواست با تحمل تمام این سختیها لذت مثل او مادر بودن را تجربه کند. مثل او مادر بودن اما نه مثل او مادر شدن... تو هیچوقت حتی به یک لحظه و آن نمی خواستی که جای این مادر در بوته تصمیم و انتخاب قرار بگیری و بخوای مادر شدن و نشدنت رو انتخاب کنی. «انتخاب» این وجه تمایز انسان،وجه برتری و هدیه ویژه خدا برای انسان که همیشه مسرور داشتنش بودی حالا از خدا بخوای که هرگز این لطف رو به تو نمی کرد و این حق رو بهت نمی داد که بخوای بین بودن ونبودن یک موجود یک راه رو انتخاب کنی. بین مادر شدن ونشدن خودت،بین زندگی بخشیدن و گرفتن زندگی یک انسان، بین آسایش و سختی برای خودت وبرای یک موجود کوچک معلول. « معلول » کسی که نمی دونی بعد از این از بودنش و زندگی کردنش لذتی می بره یا هر روزش رو با خون دل به شب می رسونه و هزار نفرینت می کنه. کسی که نمی دونی حکمت خدا در به وجود آوردنش چیه؟ امتحان توست، امتحان اونه و یا... تو از شجاعت سپیده از عشقش لذت می بری و به اینکه یک مادر هستی مثل اون به خودت مغرور و مفتخر می شی اما هرگز نمی تونی خودت رو جای اون بذاری. نمی دونی که اگه به جای اون بودی چه تصمیمی می گرفتی اما مطمئن بودی که بعد از اومدن بچه ات مثل همه مادرها دوستش داشتی و با همه وجود پرورشش می دادی.اما همین انتخاب آدم ها رو از هم جدا می کنه. همین یک انتخاب شاید مادر بودن را مقدس تر می کنه. فیلم که تموم شد هر دو_من وهمسرم_ و شاید تمام مادرها و پدرهایی که اونجا بودن بی تاب دیدن و درآغوش کشیدن فرزندمون شدیم و می خواستیم که هر چه سریعتر به خونه برسیم و این موهبت الهی رو شکر کنیم. حالا ذهن خفته مون بیدار شده بود و می دیدیم که سلامت بچه چه نعمت بزرگیه و خدا از چه آزمایش سخت و بزرگی در مورد ما گذشت کرده و چقدر باید سپاسگزار باشیم و نبودیم. حالا دیگه از اینکه از چند دست لباس شستن و چند ساعت بیدار خوابی کشیدن و نگهداری از بچه خسته می شدم احساس شرم می کنم. حالا دیگه سعی می کنم به بهترین نحو « شاهزاده» زندگی ام رو پرورش بدم. حالا دیگه دوست دارم مادر باشم.مادر. مثل همه مادرهای ما. مثل ما.
نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر 1386 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : ساسا
ویرایش شده در - و ساعت -
¯ ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
چهارشنبه 14 شهریور 1386
هیچ وقت یادم نمیره .تازه استخدام شده بودم و تا خالی شدن ردیفم تو اداره کل می بایست اداره اهواز می موندم و پشت باجه کار خلق الله رو رتق و فتق می کردم.
تو همه اون روزها بر خلاف کولر های گازی قوی هوا گرم بود و بر خلاف متانت و خونسردی من ارباب رجوع ها حالا به خاطر گرمی هوا بود یا بوروکراسی اداری عصبی بودند. ولی در مقابل سعی می کردم مثل همین کولر ها از رو نرم و گرما شون رو بنشونم. بعضی وقت ها مایوس می شدم.
وقتی با نهایت احترام و شوق کارمی کردم و باز بی احترامی و کم لطفی بعضی که نه اکثر متقاضی ها رومی دیدیم کاملا مایوس و نا امید می شدم.ولی یک ساعت بعد همون آدم قبلی بودم و همون انرژی.
یک روزیک پیر مرد محترمی رو از بین متقاضی ها دیدم که داشت از حال می رفت جویای درخواستش شدم و کارش رو پی گیری کردم. در حین کارها مدام دعام میکرد و من هم مدام به اثر بخش بودن این دعاهای مجانی فکر می کردم که تند تند خرج می کرد.
چقدر این ها دعاها می تونه اثر بخش باشه .اگر یکیش هم بگیره نون من تو روغنه
بگذریم کار به اینجا رسید که یک عکس کم داشت و قرار شد فردا بیاره.
فردای اون روزفکر کنم ساعت حدود یازده بود. که تو ازدحام مردمی که جلوی پیشخون به زور رو هم تلمبار شده بودند یک نفر صدام کرد سلام پسرم
زنگ صداش به دل می نشست و ملایمتی داشت که بوی چاپلوسی نمی داد سرم رو که آوردم بالا دیدم همون متقاضی خودمه که دستاش رو با زحمت مثل اینکه بخواد یک مشت آب به من بده جلوی من کنار هم نگه داشته .
قبل از اینکه بخوام مجذوب چهره ملیحش که حالا یک تبسم نرم هم روش نشسته بود بشم یک مشت گل یاس تو دستاش همه تصویر رو رنگی کرده بود و بوی یاس تو اون گرما و هوای نا مطبوع طنازی می کرد.
خدایا تو این گرمای خوزستان از کجا یاس گیر آورده ؟ حالا چرا این همه ؟ من و یا کاری که کردم اینقدر براش مهم بود که بوته یاسش رو ناقص کنه؟
حالا دیگه دعاهاش رو می فهمیدم و فکر می کردم همه شون دارن مستجاب می شن.
خدا برا پدر مادرت نگهت داره . پسرم خدا بهت عزت بده و ...
کاری که پیرمرد روز قبل کرده بود مثل خدا که جسم آدم رو آفرید کالبد کارش رو تشکیل داد.
و روز بعد مثل خدا در کارش دمید و بهش ارزش داد
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت بخوان چنان که تو دانی
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور 1386 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : ساسام
ویرایش شده در - و ساعت -